به نام حضرت دوست
عزیز من ؛
خوشبختی ، نامه ای نیست که یک روز ، نامه رسان زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دست های منتظر تو بسپارد. خوشبختی ، ساختن عروسک کوچکی است از یک تکّه خمیرِ نرمِ شکل پذیر ... به همین سادگی ، به خدا به همین سادگی ؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر ...
خوشبختی ، را در چنان هاله ای از رمز و راز ، لوازم و شرایط ، اصول و قوانینِ پیچیده ی ادراک ناپذیر فرو نبریم ، که خود نیز درمانده در شناختنش شویم ...
خوشبختی ، همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است ...
( نامه بیست ویکم از چهل نامه کوتاه به همسرم ، نوشته مرحوم نادر ابراهیمی )
در پناه حضرت دوست
به نام حضرت دوست
انسان بی حضور عشق،
به سرزمینی بی حاصل می ماند.
اگر باران عشق را بر این بیابان بی حاصل بباری، بیابان،
باغی سبز و خرم میشود...
زیرا فقط عشق است که تو را یاری می دهد تا در زمین هستی ریشه بدوانی،
به وجد و سرور زندگی گره بخوری،
خدا را کنار خود حس کنی و خود را با منبع تمامی ناپذیر هستی مرتبط کنی.
فقط در این هنگام شاخ و برگ هایت می رویند،
سبز می شوی،
سایه ساری برای خسته،
صدها آشیانه برای پرندگان مهاجر،
طراوتی برای لب های تشنه،
حلاوتی برای دهان گرسنه و نوازشی برای نگاه مشتاق زیبایی.
زندگی بی عشق، مردگی است؛
کسانی که عاشقی پیشه نکرده اند،
به فتوای حافظ، باید نمرده بر آنها نماز کرد.
اما زندهٔ عشق، هرگز نمی میرد؛ حتی اگر بمیرد، دوامش برای همیشه، بر جریدهٔ عالم ثبت است .
مرگ او، لحظهٔ دیدار او با معشوق ازلی است.
مرگ او، دروازه ای است که به روی جاودانگی گشوده میشود.
در پناه حضرت دوست
به نام حضرت دوست
خدایا مرا ببخش و خلاصم کن .
در درگاه تو در پیشگاه تو فریاد میزنم
که او را بیش از خویش و همه دوست دارم .
شاید خیلی ها به عشقم بخندند .
اما مهم نیست .
مهم اینست که تو عشقم را و دوست داشتنم را دوست داری .
زیرا عاشق بنده گانت هستی .
و مهر آنان به یکدیگر تو را شاد میکند.
همین مرا بس.
در پناه حضرت دوست
